هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

برای غزه...

دخترم این دنیا با همه ی قشنگیاش یه ناملایماتی داره که گاهی دل آدما رو خون میکنه... روی کره ی زمین خیلیا زندگی میکنن با شکلا ورنگها و افکار متفاوت... خیلیها هم دین و هم کیش هستن و هم با خودشون دوست و مهربونن هم با کسایی که هم دینشون نیستن اما یه عده هم هستن که فکر میکنن سلطان دنیان و باید سلطنت کنن همین ها که نمیشه حتی اسم آدم روشون گذاشت گاهی دست به کارایی میزنن که دل دنیا رو میلرزونه... گاهی فکرشم وحشتناکه که هستن کسایی که فکرو ذکرشون کشتار مردم بی دفاعه ... تفریحشون کشتن زنای بارداره ...  نشان تمرین تیراندازیشون سر بچه های معصومه... آره مامان توی این دنیا اینها هم هستن که از پستی به خوی حیوانی رسیدن وحشی شدن ...
9 مرداد 1393

عید و عیدی برای دخملیه نوزده ماه و نیمه

گل مامانی عشقم ملوسم خوشگلم سلااااااممممممممممم عیدت مبارک عزیز دلم از ماه مبارک رمضان خیلی چیزا یاد گرفتی عزیز دلم روز عید وقتی رسید برات قنوت نمازش رو میخوندم به دهنم خیره شده بودی و خوب گوش میدادی بابایی رفت مسجد محل و نمازش رو اونجا خوند اما من مجبور شدم خونه بمونم و نمازم رو با تلویزیون که از مصلی امام خمینی تهران به امامت آقا بود بخونم انگار متوجه تغییرات این نماز با نماز یومیه شده بودی همش میخواستی بری سجده اما ما رو میدیدی که هنوز قنوت میخونیم میرفتی بازی میکردی اما حواست به ما بود تا میرفتم رکوع زود میومدی کنارم تا بری سجده این قسمت از نماز رو خیلی دوست داری زندگیــــــــــممممممممم روز قبلش به اتفاق شما و بابایی ر...
9 مرداد 1393

پیشرفتهای شیرین زبون خونه ی ما

فدای دختر نازم بششششمممممممممممممممممممممممممم نفسسسسسسممممممم شیرین زبون مهربونممممممممم اینروزا خیلی واضح کلمات رو میگی و کلی پیشرفت کردی منو که به اسم صدا میزنی  مهتـــــــاااااااااااااا اسم عروسکهاتم خوب میگی : نی نی , اِیینا (الینا) , نَتَ (نسترن) , آجی رو خوب میگی  متین رو واضح و خوشگل میگی قربونت برم آب, آیو (آلو) , ایتا (کتاب) ,نَگِ (نرگس) , دایی , ماجی (ماژیک), میدا (مداد) , موجه(مورچه) , وقتی چیزی رو میخوای خیلی خوششششششششششگل میگی بِدِّش (تشدید رو داری) غذا میخوای یا میگی عدا یا نام نام     .: هدیه ای از طر...
31 تير 1393

شبهای قدر

عزیز مامان زیباییه رمضون همش به همین سه شبه شبهای قدر ... بزرگیش رو نمیتونم درک کنم انگار در من نمیگنجه هر وقت میخوام درست حسش کنم انگار بدنم برام تنگ میشه دلم میخواد پرواز کنم برم به آسمونا اون بالا بالاها... اما زمینیتر از این حرفام... دخملیه نازم توی این روزها و شبها شما هم قدم به قدم با ما بودی شب نوزدهم رو تا ساعت دو بیدار موندی و بازی میکردی اما حواست به ما بود .جایی نرفته بودیم و پای تلویزیون نشسته بودیم شب بیست و یکم اومدی کنارم نشستی و آروم خوابیدی ودیشب شالمو سر کردی و کتاب دعا رو دستت گرفته بودی و زیر لب زمزمه میکردی قربون خدا برم به حق خیلی به ما نزدیکه و تو دل همه هست ... ماییم که نابینا و ناشنواییم دخ...
31 تير 1393

نوزده ماهگی دخملی و افطاری

عزیز دل مامانی چقدر زود زود داری بزرگ میشی فورا نوزده ماه گذشت .. انگار همین دیروز بود منتظر بودم بدونم نی نی من جنسیتش چیه دختره پسره مشهد رفتیم و خوش گذروندیم همون روزهای اولی که خدا تو رو به ما هدیه داد مهمون امام رضا شدی ... این روزا خیلی دلم هواشو کرده دوست دارم اون جنین کوچولویی که حالا نوزده ماهه شده و ماشالا هر روز بزرگتر و داناتر میشه ببریمش پابوسش خوشگلکم این شبها همش تو مهمونی و اینور اونوریم و معمولا تا یک شب بیرونیم جمعه شب بود که مهمونی داشتیم تقریبا 120 نفر بین اینهمه جای مامان و بابام و داداشامو خواهرام پیدا بود خیلی غصه خوردم اما تمام فامیل بودن و خوش گذشت کلی استرس داشتم و نگران بودم اما شما خ...
23 تير 1393

نقاش باشیه خونه ی ما

ووووووووووووووووووووووووی زندگیــــــــــــــمممممممممممم عشقمممممممممم دخمل هنرمندم دوستت دارممممممممممممم هزار هزار هزار تااااااااااااااااااا چند روز پیش به اتفاق بابایی رفتیم یه سر خانه کاشانه .طبق معمول راه افتادی و شروع کردی به گشت و انتخاب وسایل مورد علاقت چشمت خورد به ماژیک ... خلاصه اصرار که اَ اینااااااااااا ... ما هم برات خریدیمش به اضافه ی یه کیف عروسکی و یه کیف دستی و یه جا مدادی دیگه واسه ماژیکات رسیدیم خونه تا لباسات رو عوض کردم  فورا رفتی سراغ نقاشی ... چند دقیقه بعد اومدم سراغت دیدم بعلـــــــــــــــــــهههههههههههههه به خلق اثر هنری پرداختی و رو تختی و کرده بودی بوم نقاشی ... ای...
23 تير 1393

دومین تجربه ی شنا

عزیز دلـــــــــــممممممممم خوشگلکممممممم عشقمممممممم بازم رفتیم شنا اینبار مهمان گروه کوهنوردی بابا بودیم و با خانواده ی اعضا گروه افطا رو رفتیم کنار رودخونه (کت پادگان قدس) عجب جای خوشگل و تمیز و دنجی بود با خانومها زود اخت شدم و شما هم با بچه ها انگار همه همبازیهات بودن تا حالا بابایی استخرت رو نیاورد اما بابای یکی از بچه ها استخر بزرگی آورده بود و اونو باد کرد و همتون پریدین توش و کلی آب بازی کردین شما هم به تقلید از اونا آب پاشی میکردی و منو حساب خیس کردی خوشگلک شیطونم اونجا کلی خواستگار برات پیدا شد و هر کی میخواست یه جوری نظرت رو جلب کنه اما قربون دختر سنگین و متینم بشم که هیچ توجهی بهشون نمیکردی و فقط میخواست...
15 تير 1393

خوش به حال شدن شیطونک

گل مامانی عسلم شیرینم خوشمزه ی مـــــــــــــــن فدات بشم روزی هزااااااااااااااااااار بار چند شب پیش رفته بودیم پلاسکو برای خرید... هر بار میریم شما گیر میدی به ماشینهای بزرگی که تو مغازه هست عاشق موتور و ماشین و دوچرخه هستی بابایی تصمیم گرفت یکی برات بخره تا خوشحال بشی . اونشب ماشین مورد نظرمون یافت نشد فرداش اومدیم... اینبار یه چیز دیگه دیدی و نظر شما و البته ماروبه خودش گرفت اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟ تاب تاب عباسی عشششششششششششق شما تصمیم بر این شد برات تاب بخریم چون خیلی دوست داری اما هر مغازه میرفتیم یه دونه داشت اونم واسه نمونه بیرون بود حالا ساعت چنده ؟ 1:30 بامداااااد تا اینکه صبح همون روز که میشه سه شنبه ای...
12 تير 1393

پیشرفتهای خانوم گل

چی بگم از کارات عزیز دل مامان شیرین زبون و بلااااااااااااااااااا شیرین و خوشمزه یکی از کارای خیلی مهمی که یاد گرفتی اینه که یه مدت میشه تو خونه پوشکت نمیکنم فقط یه بار بردمت روی لگن نشوندمت و بهت گفتم جیش داشتی بدو بدو بیا و بشین اینجا .شما هم فورا گرفتی چی میگم قربونت برم باورم نمیشد اما اینکار شد و حالا شما خیلی کم پوشکی و حتی وقتی که پمپرز هستی و جیش داری فورا میگی مامان جیش و میدویی میری رو لگن میشینی این که برام آسون بود موندم شماره 2 رو چطوری یادت بدم که خودت رو کثیف نکنی .. همچنان عاشششششق نقاشی هستی و دیگه از خط خطی دایره میکشی و شکلهای بسته وگاهی سعی میکنی داخلشونم رنگ بزنی نقاش کوچولوی ماماااااااااااانــــــــ...
9 تير 1393

کلمات جدید

قربونت برم شیرین زبونم عسلــــــــــــــممممممممممممم هر روز خوش صحبت تر و ماهر تر میشی تو حرف زدن وااااااااااااااااااااااااای که وقتی خودتو برام لوس میکنی و با ناااااااز و عشششششششوه صدام میزنی و میگی مامانــــــــــــممممم آآآآخ اونوقته که دوست دارم پروااااااااز کنم برم تا دل آسمون و فریاد بزنم خدایاااااااااااااااا شکرتتتتتتتت گل مامانی کلی کلمه یاد گرفتی که من فراموشم میشه بنویسم جدیدا میگی : مهتاب = مَتتا عبداله = عَدآیی آلو = آاو انگور = اَنو گیلاس = اَ اونا هلو = اویو عزیزم = عدیدَم باشه= بادِه بازنمیشه = با نِ نقاشی = ...
9 تير 1393